خونه ی مادربزرگه! - تاریخ: 1398/2/29 ساعت: 16:26
دیشب تا صبح شهرمون بارون اومد،تا خود صبح بارید صبح بیدار شدم و دیدم شهرمون عالی شده ، درختا شاداب کوهها سبز ،قله ی کوه ها رو ابر پوشونده بود ، واقعا خونه موندن تو اون هوا گناه داشت ! خدا این هوا رو می
دلخوری! - تاریخ: 1398/2/29 ساعت: 16:26
حالا من نمینویسم من بین روزمرگی ها گم و گور شدم شما نباید یه حال و احوالی ازم بگیرید ؟ بگید خوبی؟ نیستی ؟ زنده ای ؟ آیا میدانستید که تنهایی افکار خودکشی رو در افراد بیشتر و قوی تر میکنه ؟؟؟
نمایشگاه کتاب تهران98 - تاریخ: 1398/2/29 ساعت: 16:26
فردا میخوام برم نمایشگاه و بابتش خیلی هیجان زده ام قراره مستر شین رو ببینم :) این اولین باره که میخوام یه دوست مجازی رو ببینم :) فکر میکنم و امیدوارم که خیلی بهم خوش بگذره قراره مانتو مشکی و شلوار سورمه ای بپوشم با روسری آبی و سورمه ای که تازه خریدم به علاوه ی کفش های مشکی و پاشنه بلندی که همین چند ...
روایت 13 اردیبهشت 98 - تاریخ: 1398/2/29 ساعت: 16:26
تمام اتفاقات روز بازدید از نمایشگاه کتاب به صورت خیلی دقیق با جزییات! خب صبح خیلی زود با بابام از خونه بیرون زدیم و رفتیم سراغ دوستم با هم راه افتادیم و رفتیم محل معهود ، اونجا سوار اتوبوس های دانشگ
ساختمون جدید کارگاه شعر :) - تاریخ: 1398/2/29 ساعت: 16:26
بعد از نمایشگاه کتاب : کتابی که مستر شین بهم هدیه داده رو میخونم ، کتاب پر از متن ها و شعر های عاشقانه ست ، متن های کتاب تماما با عبارت : محبوب من ، شروع میشن ، دائما در تلاشم که تصور کنم مستر این کت
استاد عشق کارآموزی خون 6 - تاریخ: 1398/2/29 ساعت: 16:26
به تاریخ سه شنبه، 24 اردیبهشت این پست بیشترش مکالمات بی مزه ی من و استاد عشق عه و شما اصلا مجبور نیستید بخونیدش :) ساعت آخر کلاسمون تشکیل نشد ، از دانشگاه رسیدم مرکز شهر ، میخواستم برم یه کتاب بخرم
شروع کارآموزی ها + عمو جیمز مهربون - تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 16:50
عمو جیمز برگشته شهرمون، برگشته سر کارش ، تو مرکز بودم ، حس کردم صدای عمو جیمز میاد ، بعد با خودم گفتم توهم زدی ها اون تهران عه ، باز با دقت گوش کردم دیدم نه صدای خودشه رفتم جایی که صداش میامد و از
شت واقعا - تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 16:50
از تقریبا 1 ماه پیش شنیده بودم که اول بهمن ماه گرفتگی میشه و تصمیم داشتم ازش عکس بگیرم دیشب که از بیمارستان اومدم تصمیم داشتم تا حدود 11:30 صبر کنم که ماه گرفتگی بشه و ازش عکس بگیرم ، ولی یادم رفت
سویل تنها - تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 16:50
++دلم میخواست تو این هفته عمو جیمز رو ببینم ولی نشد ++هفته ی سختی گذشت ، اگه حالش بود بعدا میام مینویسم در موردش، کلاس زبانم نرفتم ++وقتی اسم "مازوخیست" میاد تنها یاد خودم می افتم و بس ، این هفته ی
یا رب مباد آنکه گدا معتبر شود ... - تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 16:50
سلام :) من یه استراحت تقریبا 3 روزه دارم و دوباره مورد عنایت کارآموزی های فشرده این ترم قرار میگیرم :/ از پایان ترم قبل تا امروز کارآموزی های روان 2 و چشم رو پشت سر گذاشتیم :) واسه چهارشنبه صبح و عص
"بچه های مردم" - تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 16:50
دیشب با مامانم بحثم شد و از سر شب تا حدود ساعت 2 بعد از نصف شب داشتم گریه میکردم صبح بعد اینکه بابام رفت سر کار دعوا شدت بیشتری گرفت به شکلی که حرفهایی که تا حالا از مامانم نشنیده بودم ، شنیدم ! هرچی
کارگاه شعری که نرفتم - تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 16:50
الان سر ساعتیه که کارگاه شعر شروع میشه و من با اینکه اومدم بیمارستان با استادم کار داشتم راهمو کج میکنم و برمیگردم خونه...
کارآموزی خون ! - تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 16:50
حتی اسمش هم ترسناکه! امروز اولین روز کارآموزی خون بود ، توی یکی از بیمارستان های شهرمون که بار اول بود میرفتیم ... حتی اسم کارآموزی هم ترسناکه ولی استادش خیلی باحال بود کلی بهمون تیکه انداخت :)))
استاد عشق کارآموزی خون :) - تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 16:50
هفته ی گذشته ، همون طور که شرح دادم هفته ی پر تنشی بود ا.د رو هم نتونستم ببینم (البته این اصلا جز تنش ها به حساب نمیاد) روز جمعه و شنبه کارآموزی خون لانگ داشتیم کارآموزی خون تو بخش انکولوژی برگزار م
استاد عشق کارآموزی خون2 - تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 16:50
وای که من چقدر دلم میخواد از این استادمون و این کارآموزی خون واستون بنویسم از اینکه چقدر روحیاتم عوض شده و حتی تو این کارآموزی هدفهام هم تغییر کرده اینکه یه آدم عشق چه جوری میتونه با رفتارش مسیر ز
کارگاه شعری که نرفتم + مصاحبه ای که رد شدم - تاریخ: 1397/11/19 ساعت: 16:50
دیروز نزدیک به ساعت معهود مصاحبه بود که بهم زنگ زدن گفتن مدیر آموزشگاه کار داشت رفت امروز نیا و فردا عصر بیا :/ منم ناچار پذیرفتم امروز راس ساعت 6 رفتم تو اتاق مدیر آموزشگاه واسه مصاحبه و رد شدم ت
شجاعت یا حماقت؟ تلاش واسه عشق یا گدایی عشق ؟ - تاریخ: 1397/9/26 ساعت: 19:34
آقا من دیگه امشب حتما میرم میگم به ا.د بعد میام براتون میگم چی شد ... بالاخره یا شیرفلکه رو باز میکنه روم یا مث آدم رفتار میکنه بستگی به شخصیت و نحوه ی تربیتش داره البته شاید مستقیم بهش نگم هوی ا.د دوستت دارم ولی خب امشب باهاش حرف میزنم و یه جوری بهش میگم ... دیگه ببینیم سطح درک و فهمش چقدره ... هم ...
گفتم ... - تاریخ: 1397/9/26 ساعت: 19:34
خب گفتم, بهش قبل اینکه بگم کلی با خودم فکر کردم که واقعا حماقته ک مستقیم بگم دوستت دارم ، اونم کجا ؟ تو واتساپ! اگه یه روزی بخوام بگم دوسش دارم حتما حضوری بهش میگم خب پس حالا دیشب چی گفتم ؟ ببینید قرا
سفر به شهر خواهر خودش یه مدل سوپاپ اطمینانه... - تاریخ: 1397/9/23 ساعت: 21:42
روز سه شنبه امتحان دادم ، خب درست نخونده بودم و واقعا هم واسم مهم نبود نتیجه چی میشه و الانم نیس ، نصف سوالا رو ، دقیقا نصفشون رو شانسی زدم :/ به درک که نمره م کم میشه ، حالا قبلا که کم نشد چ اتفاق
میترسم از ترسی که واقعی شدنش نزدیکه... - تاریخ: 1397/9/22 ساعت: 2:34
مثل اینکه ترسهام از نداشتن ا.د داره واقعی, میشه نمیدونم چرا من هرچی به اتفاقهای خوب فکر میکنم واقعی نمیشن ولی کافیه ک یه ذره منفی بشم سریع اتفاق می افته ... امروز واسه نداشتن ا.د گریه نکردم ، فقط بی ح