بالاخره هنرم به کار آمد !
-
تاریخ: 1399/3/21 ساعت: 2:47
خب با امکاناتی از جمله چراغ مطالعه ، چند تکه نمد ، کاغذ رنگی و چادر مشکی و دوربین حرفه ای عکسهای خفنی از نیما گرفتم که بیا و ببین! یکیشو ادیت کردم و تو سایر 20×30 ظاهر کردیم واسه خونه خودمون و خودشون
خواب و رویا
-
تاریخ: 1399/3/21 ساعت: 2:47
بیداری من یا با گریه ست یا با سردرد و سرگیجه و افسرده خویی ، کاش لااقل موقعی که به ضرب و زور قرص خواب ها میخوابیدم یه رویای خوشگل میدیدم... یه چیزی که داشتن و دیدنش تو زندگی واقعی واسم آرزوعه... حسرته. .. عقده ست ...
3 روز متوالی خارج از خانه بعد از 23 روز قرنطینه
-
تاریخ: 1399/1/20 ساعت: 14:16
خب من از 2 اسفند از خونه بیرون نرفتم ! از همون روزی که خواهرم و نیما از ترس کرونا برگشتن شهرشون و تصمیم هم نداشتم بیرون برم تا 3 شب پیش ... این مدت سردرد های عجیب داشتم ، پشت سرم درد میگرفت ، با هیچ م
آنچه در 98 بر من گذشت
-
تاریخ: 1399/1/20 ساعت: 14:16
98 سال پر تجربه های جدید واسه من بود ، تقریبا تو همه زمینه ها : درسی _کاری : ترم 7 و 8 پر از تجربه های جدید و بسیار جالب بود واسم ، جالب ترینش اینکه چندین مرتبه و روی نقاط مختلف بدن سوچور زدم _بخیه_ س
آنچه در 13 روز نخست سال 99 بر من گذشت...
-
تاریخ: 1399/1/20 ساعت: 14:16
13 روز قرنطینه 13 روز بد ، از بدترین روز ها ، البته اگه بخوام جانب انصاف رو رعایت کنم که بدترین روزهای زندگی من سال بهار و تابستون 95 بود که گذشت و رفت ... 13 روز بسیاااار سخت ، نه از بابت قرنطینه، از
روزم !
-
تاریخ: 1398/12/7 ساعت: 8:56
انتظار نداشتم ولی بابام به مناسبت روزم واسم کیک فوندانت که روش استتوسکوپ بود خرید ! واسه اینکه از دلم دربیاره ! مامانم واسم عطر خرید ! یکی از عطر هایی که قبلا داشتم و تموم شده بود و اونم خوشحالم کرد
آخر خط!
-
تاریخ: 1398/12/7 ساعت: 8:56
حالا ببین کی میشه که من از دست بابام ، برم سراغ اون جعبه قرصهایی که حتی تعداد کمش بلوک av میدن ! برم سراغ همون تعداد خطرناک قرص بسیار خطرناک که با مسمومیتش هیچ راه برگشتی نیست ... حالا ببین ! دلم بی
پرستار بیمار یا بیمار پرستار ؟
-
تاریخ: 1398/12/7 ساعت: 8:56
امروز صبح آخرین شیفت کارورزی اورژانس بود که از اول صبح حالت سرگیجه داشتم ساعت تقریبا 10 صبح بود که کارهای بخش تا حدودی انجام شده بود و ترخیصی و انتقالی ها مشخص شده بودن که دیدم وااااقعا حالم خوب نیس ر
دختر عموی بیچاره ی من
-
تاریخ: 1398/12/7 ساعت: 8:56
دختر عموی 4 ساله م دور ستونی که درست وسط خونه ی پدربزرگم هست میچرخه میچرخه میچرخه میچرخه مادربزرگم بهش میگه نچرخ حالت بد میشه ها می ایسته با حالت پرخاشگری به مادربزرگم میگه : مگه نگفتم هر وقت دلم وا
چرا امشب غمگینم؟
-
تاریخ: 1398/12/7 ساعت: 8:56
چونکه مستر شین فهمید من دقیقا 1 سال ازش بزرگترم من میدونستم اون از من کوچیکتره ولی خودش نمیدونست ؛ که خب امشب فهمید حالا هی بیان زر بزنن که سن فقط ی عدد عه... :( چرا چیزی نمینویسم؟ چون حالم بده حدود 1 ماهه دکتر نرفتم و دارو نخوردم غمگینم حالم خوب نیست ...
آخرین روز کارورزی در بیمارستان "و"
-
تاریخ: 1398/12/7 ساعت: 8:56
کارورزی های بیمارستان "و" با همه ی خوبی ها بدی هاش امروز با شیفت عصر بخش اورژانس تموم شد ! ( الان فردا عه :/ و باید گفت دیروز تموم شد :|) انقدر این بیمارستان رو دوس دارم که هر جای دنیا که برم مطمئنم د
زشت ترین قسمت
-
تاریخ: 1398/12/7 ساعت: 8:56
میدونید زشت ترین قسمت زندگی من کجاست؟ اینکه من "حق ندارم عاشق بشم" و "عشق رو تجربه کنم" من اجازه ندارم کسی رو دوست داشته باشم اجاره ندارم واسه لذت بردنم انتخاب کنم و همواره محکومم به اینکه در برابر خواسته های خانواده م سر تسلیم فرود بیارم من بی اختیار ترینم این ظالمانه ترین و وقیح ترین قسمت زندگی من...
کجا بودم ؟ کجا بودم که لبخندی عشق را با من تعارف کرد ؟
-
تاریخ: 1398/12/7 ساعت: 8:56
بعد از ناهار مشغول ادامه ی درسی شدم که قبل ناهار رهاش کرده بودم وسط خوندن چشمام سنگین شده بود و میزو خلوت کردم و همین که سرم رو گذاشتم رو میز واسه چرت 10 دقیقه ای ؛ چهره ی ا.د اومد جلوی چشمم بعد همینطوری که حس میکردم داره نگاهم میکنه لبخند گشادی زد و دندون های نیشش که قرینه نبودن و یکیشون کمی بالاتر...
پرستار 25 ساله ی عینک دار !
-
تاریخ: 1398/12/7 ساعت: 8:56
خب امشب شمع 24 سالگی هم فوت کردم و تمام شد ... حالا من موندم و شروع 25 سالگی و عینکی که جدیدا روی صورتم نشسته. ...
کرونا و چرنوبیل !
-
تاریخ: 1398/12/7 ساعت: 8:56
اون مینی سریال 5 قسمتی چرنوبیل رو دیدید؟ دیدید اولش به مردم میگن چیزی نیست و در سطح جهانی اعلام میکنن اصن موضوع مهمی نیست و اتفاقی نیفتاده... بعد میبینن نه بابا واقعا چیزیه و شهر رو تخلیه میکنن و اطلا
هوای جیگر بارونی !
-
تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 23:23
واقعا حقش بود یکی تو این هوای بارونی بهم زنگ بزنه بخواد حاضر بشم و ببرتم بیرون ...
حال خوش سویل :)
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:37
از اول هفته تا خود دیشب مشغول عروسی رفتن بودیم ! باورتون میشه ؟ عجیب تزش اینجاس که برخلاف دفعه های قبلی که تماما در حال ناله و اعتراض بودم این بار بدون شکایت و ناراحتی و غصه و اعصاب خوردی مهیا میشدم و
هوای خنک شهریوری...
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:37
صبح که هوای خنک و مطبوع شهریوری, میخورد تو صورتم یه پست پیامکی فرستادم ولی بازم بیان ثبتش نکرد ... نمیدونم مشکلش چیه واقعا ... اون از کامنت هایی که واسم میفرستن ولی تو صفحه من نمیاد اینم از پستهای پیام
اس ام اس واریز حقوق :)
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:37
امروز صبح icu بودم بعد کلی کثیف کاری های icu برگشتم تو رختکن که لباسامو عوض کنم و برگردم خونه گوشیمو نگا کردم و دیدم اس ام اس دارم ، باز کردم و دیدم حقوق ماه تیر که کاردانشجویی داشتم رو واسم ریختن :)
خود سوزی!
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 18:37
یکی از کیس های سرپایی سوختگی امروز صبح خانومی بود که خودسوزی کرده بود البته اندیکاسیون بستری داشت ولی خودش رضایت داد و گفت بچه کوچیک دارم نمیتونم بمونم بیمارستان و بستری نشد ، چرا خودسوزی ؟ و کجاهاش س