تولدتون مبارک آقای امام حسین ، کعبه ی عراقیِ ما ❤ - تاریخ: 1402/12/4 ساعت: 9:40
تولدتون مبارک آقای امام حسین  من حتی خودمم نمیدونم شما واسم چه کارها کردی ... فقط خودت میدونی چقدر حواست بهم بوده ، چقدر دستمو گرفتی و چقدر نگاهم کردی  یه محبت کن ، همچنان نگام کن  فقط نگام کن  همین  فقط منت بذار سرم و نگاهتو ازم برندار  با همه ی قلبم و بیشتر از هر وقت دیگه ای دوستت دارم ❤  (+ با بی...
تولدتون مبارک حضرت ماه - تاریخ: 1402/12/4 ساعت: 9:40
یا کاشف الکرب عن وجه الحسین (ع) ، اکشف کربی بحق اخیک الحسین (ع) تولدتون مبارک عموی مهربانی ها ، برادر عزیز و کفیل زینب (ع) شماها بهتر از من میدونید  امام حسین بعد از وفات مادرشون از شدت غصه و ناراحتی، دیگه لبخند به لبشون نمیامده تا روزی که حضرت عباس متولد میشن و امام حسین بعد از دیدن برادرشون لبخند ...
تولدم :) - تاریخ: 1402/12/4 ساعت: 9:40
۲۸ بهمن ۱۴۰۲ ، ۲۸ سالگی رو تموم کردم ... اووووه خیلی زیاده ها  از ۲۲ سالگی اینجا نوشتن رو شروع کردم و حالا امشب ، این شد آخرین پست این وبلاگ... خونه جدیدمو ساختم ، آماده و مبله و کلید نخورده :) اماده برای شروع فصل جدیدی از زندگیم با پرایوسی بیشتر و با خواننده های محدود تر  اگه دوست داشتید تو خونه جد...
همکاری دارم بهتر از برگ درخت، همکاری بهتر از آب روان :) - تاریخ: 1402/11/3 ساعت: 4:37
نمیدونم قبلا چقدر از محیط اسیدیِ بخشم واستون گفتم  ولی من تو بخشی کار میکنم با همکارانی گندتر از گنداب! هر کدوم واسه خودشون یه سم خالصن! دو سه نفر تو این جمع قابل اعتماد و دوست داشتنی هستن که مشخصا رابطه منم با اونا بهتر'>بهتره ... یکیشون بی نظیره ، بهتر از برگ درخت، بهتر از آب روان! (فوق دوست داشتن...
وقتی از تغییر آدمیزاد حرف میزنیم از چه حرف میزنیم - تاریخ: 1402/11/3 ساعت: 4:37
بله اینجوریاس  امروز قرار بود برم بیمارستانِ کارهای پایان نامه ... ولی برنامه عوض شد! رفتم جای دیگه :)  کجا ؟ خب چون پرایوسیِ لازم رو ندارم نمیگم فقط میگم اگه یکی مثلا ۲ سال پیش به من میگفت ۲ سال آینده قراره این کارا رو بکنی من احتمالا با پشت دست میزدم تو دهنش و میگفتم برووووو بابا چرت و پرت نگو  ول...
مرداب - تاریخ: 1402/11/3 ساعت: 4:37
اصولا آدمِ نگا کردنِ فیلم و سریال نیستم ولی این سریالهای شبکه نمایش خانگی رو واسه مامانم دانلود میکنم به ندرت موقعی ک داره نگا میکنه منم همراهیش میکنم ولی با بی میلی، ۱۰۰ بار وسطش پا میشم میرم دستشویی، چایی میخورم، گوشیمو چک میکنم، اصن پامیشم میرم تو اتاق دراز میکشم و خلاصه ک ...  از بین این فیلمای ...
هرکه بپرسد ای فلان حال دلت چگونه شد - تاریخ: 1402/10/18 ساعت: 18:14
هرکه بپرسد ای فلان حال دلت چگونه شد/خون شد و دم به دم همی از مژه میچکانمش شیخ ( حلاج ) دلتنگِ یار بود ... به خانه یار رسید  قدش به پنجره نرسید سر خویش بُرید و زیر پا نهاد و قدش برسید و معشوق تماشا کرد ... (تا سویساید فاصله ای نیست از اینجا که منم) Adblock test (Why?)
بِایِّ ذَنب قُتِلَت ؟ - تاریخ: 1402/10/18 ساعت: 18:14
نمیدونم دارم واسه دل شکشته خودم گریه میکنم یا حملات سنگین به غزه یا شهدای امروزِ کرمان ؟  فقط میدونم دلم بیشتر از هر وقت دیگه ای _ بابت چنین جنایتی _ شکسته این مردمی که از همه طرف دلشون پر از غصه و ذهنشون پر از گرفتاریه چرا باید الان داغ عزیز هم ببینن ؟  ( هم اینجا نوشتن اذیتم میکنه، هم اینجا ننوشتن...
رسیدم تا حرم گویی کسی میگفت در گوشم/بیا ای خسته از دنیا که من باز است آغوشم - تاریخ: 1402/10/4 ساعت: 19:25
من باز امدم حرم و نشستم تو صحن انقلاب مقابل گنبد طلایی و گفتم امام رضا من عاشق یکی از عاشقهات شدم، لطفا در این عشق خیری قرار بده و من رو ازش محروم نکن  امام رضا تنها امامیه که هرچی به صلاحت نیست رو به صلاحت میکنه... Adblock test (Why?)
شبِ آخر - تاریخ: 1402/10/4 ساعت: 19:25
ساعت ۱۲ امشب، بلیط برگشت داریم ، و من همون گوشه ی کفشداری ۲ مقبره شیخ حرعاملی نشستم و نظاره گر صحن انقلاب و گنبد طلایی ام، و دل نگرانم که الان که برگردم کی مجدد توفیق حضور پیدا میکنم ... (یادم باشه در مورد " من رشته محبت تو پاره میکنم... " بنویسم واستون) Adblock test (Why?)
یلدای ۱۴۰۲ - تاریخ: 1402/10/4 ساعت: 19:25
یلدای امسال هم مث پارسال من سر کارم ، شیفت عصر و شب! و فرقشون این بود ک پارسال خوش گذشت و امسال نه ! پارسال هم اینکه مریض نصف شبی نداشتیم و حدود ساعت ۱۰ اینا مریضامون تموم شدن و دیگه نشستیم با همکارم _ ک همسن هم بودیم_ و مریضای سرپایی مون خوراکیهای خوشمزه یلدایی خوردیم و عکس انداختیم و امسال ... من ...
Overthinking - تاریخ: 1402/9/22 ساعت: 21:57
۱) بله من مبتلا شدم به اورتینکینگ هی فکر میکنم البته بهتره بگم نشخوار فکری میکنم  هی گذشته رو زیر و رو میکنم، هی صحنه ها رو تو ذهنم مرور میکنم ولی باز نمیفهمم اشتباه کجا بود ...هی میرم عقب تر ، ۱ روز ، ۱ هفته ، ۱ سال ، ۱۰ سال اصن ... تا جایی که ذهنم یاری میکنه برمیگردم عقب ، بعد شروع میکنم به شمردن ...
بی خداحافظی از قلب جهان خواهم رفت... - تاریخ: 1402/9/22 ساعت: 21:57
کاش مُرده بودم کاش مُرده بودم و اصن امشبو نمیدیدم کاش بمیرم و دیگه مث امشبو نبینم
۱۴ روزِ دیگر ... - تاریخ: 1402/9/13 ساعت: 18:49
از خواب و خوراک افتادم ... کلا بی اشتها شدم و دائما احساس میکنم معده م پره و اگه چیزی بخورم سنگین تر از الانم میشم و خب مشخصا نمیخورم! صبونه دو تا لقمه نون و پنیر با یه چایی تلخ به زور، ناهار کلا ۴_۵ تا قاشق برنج با یه خورشتی چیزی، دیگه همینه تا فردا صبح ، شام که اصلااااا نمیتونم بخورم، میلمم به هیچ...
فریاد که جز اشک شب و آه سحرگاه... - تاریخ: 1402/9/13 ساعت: 18:49
(فریاد که جز اشک شب و آه سحرگاه اندر سفر عشق، مرا همسفری نیست)* امشب فکر کنم به اندازه ی همه ی عمرم اشک ریختم یه جوری اشکهام جاری بود که خودم حس میکردم بدنم دهیدره شد از بس آب از دست دادم! چند دقیقه ای یه بار برمیگشتم سرمو تو بالش فرو میکردم و با تمام قدرت گریه میکردم و بعد یه کم آروم میشدم باز برمی...
قبر خالی از مُرده... - تاریخ: 1402/9/13 ساعت: 18:49
فقط آمدم بگم که  بار اول نیس که دارم سر قبری گریه میکنم که مُرده توش نیس! و تا حالا چندییییین مرتبه این کارو کردم !  کاش بار آخر بود  کاش این بار خدا صدامو میشنید ... Adblock test (Why?)
زنی در آستانه ی pms - تاریخ: 1402/9/1 ساعت: 15:46
با خشونت و بی رحمی بهم گفت داری به ن حسادت میکنی؟  از کوره در رفتم و با داد گفتم آره منبا همه ی قلبم به ن حسادت میکنم به همه ی چیزایی که داره و من ندارم، به همه چیزایی که راحت براش فراهمشده ولی من خودمم اگه پاره کنم به اونا نمیرسم، حتی به حال خوبی که داره و من حتی ۱ دقیقه شم نداشتم بعد زدم زیر گریه ...
خِش خِش :/ - تاریخ: 1402/9/1 ساعت: 15:46
با توجه به جایی که برای ملاقات اول پیشنهاد کرده بود فک کردم قراره بریم تو برگاش خش خش کنیم ولی خب فقط تو کافه ش نشستیم و حرف زدیم و چقدر جو سنگین بود :/ و چ کار خوبی کردم وقتی داشتم میرفتم ک روی صندلی مقابلش بشینم گوشیمو سایلنت کردم ، استاد راهنمای من ۴ ماهه ک مُرده :/ یعنی واقعا نیست و نابود شده بو...
به پای خود به دام آیم اگر صیاد من گردی ... - تاریخ: 1402/9/1 ساعت: 15:46
میخوام از انتظار بنویسم از اینکه وقتی منتظری انگار تک تک سلول های بدنت منتظرن حس میکنی قلبت تند تر میزنه و تمرکز نداری  حس میکنی باید از کاری که در حال انجامشی دست بکشی و به انتظار کشیدن ادامه بدی، بعد فکر میکنی این حجم از فکر و خیال و ضربان قلب بالا ممکنه کار دستت بده بهتره برگردی سر کارت که حداقل ...
همه چیز از ۱۷ مرداد شروع شد (۴) - تاریخ: 1402/8/13 ساعت: 19:22
خب نوشتن این پست فقط ۱ دلیل داره  اونم اینکه تا جزئیات ماجرا رو فراموش نکردم اینجا ثبت بشن به نظرم خوندنش برای شما ممکنه یه کم خالی از لطف باشه! خب چون میدونید که بالاخره آخرش چی شد! پس همین که تا اینجا اومدید ممنونم ازتون و بیشتر زحمتتون نمیدم و وقتتون رو تو ادامه مطلبم نمیگیرم خب ۱۷ مرداد یه فراخو...